حاج احمد به من گفت: برادر عسکری تو به عنوان امین من توی بیمارستان. رسم امانت را به جا نیاوردی. مادر این بسیجی مجروح با یک دنیا آمد و آرزو پسرش را بزرگ کرده و به دست من و تو سپرده.
توی پاوه در محاصره ضد انقلاب بودیم . ده – پانزده نفر بودیم و تمام راههای اطراف پاوه تا کرمانشاه در تسلط ضد انقلاب بود. تا اینکه یک گروه بیست نفری توانستند خودشان را به ما برسانند. آنان به محض ورود گفتند: «قرار است پاوه را از محاصره نجات بدهیم.»
ما که از طرفی شاهد وضعیت وخیم شهر بودیم و از طرفی دیگر چند ماهی میشد که اطلاعات چندانی از وضعیت مملکت و نیرها نداشتیم سخت مشتاق بودیم تا سر از همه چیز درآوریم.
پرسیدیم: «حالا فرمانده شما کی هست. چه کسی میخواهد این کار را بکند؟»
گفتند: «اسمش برادر احمد است.»
پرسیدیم حالا این برادر احمد کدام یکی از شماهاست.
گفتند او قرار است بعدا بیاید. طی ده- دوازده روز بعد اینها آنقدر از برادر احمد خودشان تعریف و تمجید کردند که حسابی دل ما را آب کردند. آنقدر که مشتاق دیدن او شده بودیم، مشتاق شکستن محاصره پاوه نبودیم.
عملیات شکست حصر پاوه شروع شد. ما از داخل شروع به پاکسازی قدم به قدم ضد انقلاب کردیم و گروهی از سمت جوانرود. از دو طرف کارمان را ادامه دادیم تا به هم رسیدیم.
بچهها از خوشحالی سر از پا نمی شناختند. توی همین هیرو بیر رفتم سراغ یکی از نیروهایی که از سمت جوانرود آمده بودند و از قبل میشناختمش . ازش پرسیدم: «این برادر احمد که میگن کدام است؟»
یکی را نشانم داد . خوب براندازش کردم. سپاهی قدبلند و سبزهرویی بود که یک کلاه آهنی بر سرش بود و باجملاتی تلگرافی و کوتاه، به این و آن دستور میداد. خدایی بگویم در نگاه ا ول به دلم نچسبید. توی دل گفتم:«ای بابا ما توی ذهن یک آدم یقور قوی هیکل با آن کت و کول و ریش تصور میکردیم اما این کجا و آن کجا.»
***
پریدیم پشت ماشینها و روانه پاوه شدیم. برادر احمد هم با ماشین ما آمد. همان اول که سوار شد شروع کرد به آموزش و درس دادن به ما که دائم چپ و راست خودتان را نگاه کنید تا مفت کشته نشوید، و شهادت، تا خود را از روی غفلت به کشتن دادن تومانی هفت صنار تفاوت دارد.
تا آن موقع هیچ کس این جور مسائل ریز تردد در جاده را به ما گوشزد نکرده بود.
جلوتر، صدای شلیک گلوله شنیدم که ماشینها زدند روی ترمز. همه ریختیم پایین. برادر احمد پرید پشت شانه خاکی جاده و نیروهای همراهش هم پخش شدند. دور و اطراف فقط من آن وسط مانده بودم گنگ و حیران.
خطر که رفع شد برادر احمد آمد طرفم و با لحنی آمیخته با عتاب پرسید: «کی به شما آموزش داده؟»
گفتم یک دوره آموزش عمومی دیدهام. برادر احمد سری تکان داد و گفت: «نه این فایده ندارد. حرفهای توی راه یادت رفته؟ انشاءالله خودم، رو به راهتان میکنم.»
اینجا بود که مهرش به دلم نشست. اما به خودم گفتم:« خدا رحم کند.»
***
خبر همه جا پیچیده بود که فرماندار جدید آمده. وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین. قیافهاش حسابی غلط انداز بود. آن هم با آن ریش پرفسوری. به خودم گفتم: «واویلا قیافه این آدم که از شش فرسخی داد میزد ضد انقلاب است. کی گفته این بابا فرماندار پاوه شود.»
دو سه روزی گذشت. چند نفری توی محوطه سپاه پاوه نشسته بودیم و داشتیم در مورد فرماندار مشکوک شهر صحبت می کردیم. حرفهامان که حسابی بالا گرفت برادر احمد را دیدم آمد طرفمان. تا رسید با عتاب گفت: «غیبت نکنید.»
گفتیم: «قیافهاش داد میزند که ضد انقلاب است.»
گفت: «نه او انسان وارستهای است.»
از این حرفش حسابی تعجب کردیم. پرسیدیم شما چیزی میدانید که ما نمیدانیم.
نگاهش را از ما دزدید و همان طور که دور می شد،گفت: «هیچی، فقط فکر میکنم آدم خوبی باشد.»
بعدها فهمیدیم که این فرماندار ریش بزی هر روز به بهانه سخنرانی به روستاهای اطراف شهر که در قرق ضد انقلاب بود میرفته و از وضعیت آنان اطلاعات جمعآوری میکرده است. بعدها که ضد انقلاب فهمید، ضرباتی که میخورد از کجاست. پیغام داد که اگر میدانستیم این فرماندار ریش بزی یک چنین اعجوبهای است همان روز اول یک نوار فشنگ تو شکمش خالی میکردیم.
از زیباتبرین خاطرات آن روزها همین همکاری شیرین حاج احمد و شهید ناصر کاظمی بود.
***
هر بار که عملیات میکردیم تا یک ماه بیکار بودیم برادر احمد برای این اوقات برنامهریزی کرده بود. میآمد توی جمع ما مینشست و هر بار یک بحث جدی عقیدتی را شروع میکرد. مثلا اینکه خدا وجود دارد یا نه. میگفت: «گیریم که من یک آدم ملحد. شما بیایید برای من وجود خدا را ثابت کنید.»
چه دردسر بدهم، بحث راه میانداخت که گاه تا سه چهار ساعت طول میکشید و بعضی وقتها به مجادله بین بچهها میانجامید. یک بار یادم است شهید رضا دستواره در بحث کم آورد. جوری به برادر احمد میتوپید که فکر میکردم الان است که با او دست به یقه شود. حاج احمد که نقشش را خوب بازی میکرد. با همان جوش و خروش دم از الحاد می زد و داد و هوارشان ساختمان سپاه را روی سر ما میگذاشت.
***
قرار بود حاجی و بچهها شام مهمان منزل ما باشن. حاجی شب قبلش به من گفت: «یادت باشه، شام فقط آبگوشت بار می گذارید.»
گفتم: «من حرفی ندارم، ولی بچه ها می آیند، خوب نیست شایدم بابام قبول نکند.»
گفت:«همین که گفتم. به پدرت هم بگو آبگوشت بار بگذارد.»
گفتم: «تو فرمانده منی، فرمانده بابام که نیستی.»
گفت: «تو برو این را که گفتم بهش بگو. او قبول میکند.»
آمدم و موضوع را به پدرم گفتم. پدرم گفت:« آخر بد است. تو میخواهی ده- بیست نفر را مهمان کنی خانهات آن وقت به آنها آبگوشت میدهی؟»
گفتم: «آخر فرماندهام ناراحت میشود. من مقیدم حرف او را گوش کنم.»
بالاخره کوتاه آمد. منتها چند جعبه نوشابه گرفت. گفتم:« آخه بابا آبگوشت با نوشابه جور درنمیآید.»
پدرم گفت: «حالا میآوریم سر سفره. شاید کسی آبگوشت دوست نداشت. گوشت خالی را بانوشابه خورد.»
فردا شبش مهمانان آمدند. برادر احمد دم در تا چشمش به جعبه نوشابه افتاد پرسید:« غذا چیه؟»
به خیالش چلوکباب گرفتهایم. چون جعبههای نوشابه را جلوی در چشیده بودیم گفتم: آبگوشت.
گفت: اگر غذا غیر این است من داخل نیام.
گفتم: خاطر جمع باش.
و قضیه را برایش تعریف کردم. گفت: پس این نوشابهها را پخش نمیکنی.
بناچار گفتم: چشم.
سفره که پهن شد پدرم آمد نوشابهها را بین بچهها پخش کرد. بعدها برادر احمد سر قضیه همین نوشابهها چندین بار سرزنشم کرد و اشکم را درآورد.
***
چند روزی رفته بودم مرخصی، وقتی برگشتم بیمارستان مریوان . هنوز اذان ظهر نشده بود. بچهها داشتند ناهار میخوردند . من هم رفتم سر وقت غذا خوردن و بعد هم نماز.
هنوز یک ساعت از ورودم نگذشته بود که یکی از بچهها آمد و گفت:« برادر احمد با تو کار دارد.»
توی دلم گفتم: ببین چقدر مهم شدی که هنوز یک ساعت از آمدنم نگذشته برادر احمد باهام کار دارد.
پرسیدم: حالا حاجی کجاست؟
گفت:دم در بخش بیمارستان ایستاده.
رفتم ببینم چه کارم دارد. دیدم با نگاه غضبناک دم در ایستاده است. میدانستم الان اگر کسی به او نزدیک شود کتک خوردنش برو برگرد ندارد. دیدم هوا پس است. عقب گرد کردم که تا مرا ندیده فلنگ را ببندم. دیر جنبیدم مرا دید و پرسید: کجا؟
فرار بیفایده بود. با ترس و لرز رفتم جلو. پرسید کجا بودی؟
گفتم: داشتم ناهار میخوردم.
دست انداخت خفتم را گرفت و کشان کشان همراه خودش برد داخل بخش. بدجوری عصبانی بود و داشت خفهام میکرد.
رسیدیم بالای سر یکی از بسیجیهای مجروح اهل شمال. هفده سالی داشت. برادر احمد به دستهای او اشاره کرد و پرسید: روی دست این چیه.
دیدم باندهایش سرخ سرخ است گفتم: خون.
برادر احمد از مجروح پرسید: چه مدتی است که اینجایی؟
گفت: یک هفته
برادر احمد پرسید: توی این هفته چه طور باتو برخورد کردند.
گفت: هیچی، منو روی همین تخت به حال خودم گذاشتهاند.
برادر احمد پرسید: چه طوری غذا میخوری؟
گفت: با همین دستهایم.
برادر احمد پرسید: گفتی دستهایم را بشویند؟
گفت: آره بهشون گفتم ولی کسی به حرفم گوش نداد.
بعد رو به من کرد و گفت:مگر من که روز اول تو را اینجا فرستادم نگفتم چه مسئولیتی داری؟
با هزار زحمت یقه ام را از چنگش خلاص کردم و عقب عقب رفتم فریاد کشید: بیا اینجا و الا بیمارستان را روی سرت خراب میکنم.
و ادامه داد: اینجا با یک کارشکن ضد انقلاب طرف نیستیم. اینجا یک خودی دارد ضربه میزند.
هوا حسابی پس بود گفتم: اینجا مدیریت و تشکیلاتی دارد یعنی که شما نباید از من سؤال کنید. بیمارستان مدیر دارد او باید به شما توضیح دهد.
تا این حرف را شنید گفت: این تشکیلات تو سرت بخورد.
دیدم دارد دنبال چیزی میگردد. در رفتم. حس کردم چیزی از بیخ گوشم رد شد. یک لحظه دیدم چنگال است که فرورفت تو دیوار. میدانستم اگر آنجا بمانم کتک مفصلی میخورم فرار کردم و رفتم خودم را توی یک اتاق قایم کردم.
***
چند ساعت بعد علی میرکیانی آمد به سراغم گفت: بیا بریم پیش حاجی.
گفتم: من جرات نمیکنم.
آنقدر گفت تا قانع شدم و رفتم. همان جلوی در گفتم بگذار توضیح بدهم. اگه منو بزنی نمیتوانم که حرف بزنم.
حاج احمد شروع کرد به داد و فریاد که گفتم: بابا من تازه یک ساعت بود که از مرخصی آمده بودم.
این را که گفتم عصبانیتر شد بلند گفت: تو به جای اینکه اول بیای سربزنی به بیمارستان و به امورات آن مجروحها برسی، رفتی نشستی پای بشقاب غذا و به کیف خودت میرسی؟
برایش هر چه بهانه آوردم گفت: من این چیزهاسرم نمیشد مدیر داخلی را بیار.
پرسیدم: چی کارش داری.
گفت: میخواهم اعدامش کنم. میکشمش.
دوباره ساعت ۹ شب رفتم پیش برادر احمد. توی بیمارستان ولولهای بود.عصبانیت او فروکش کرده بود گفتم: در خدمتیم.
شروع کرد به گله کردن و گفت: برادر عسکری تو به عنوان امین من توی بیمارستان. رسم امانت را به جا نیاوردی. مادر این بسیجی مجروح با یک دنیا آمد و آرزو پسرش را بزرگ کرده و به دست من و تو سپرده. نه برادر جان اگر بخواهی این جوری ادامه بدی کلاهت پس معرکه است.
میدانستم احمد قلبی دارد به صافی همه آبهای زلال دنیا و این قدر دوستداشتنی که تا آخر عمر مزه کتک هایش زیر دندانم میماند.
*مجتبی عسکری